اين نامه كه پيك آشناييست پيغامبر غم جداييست
اين نامه، نواي جان خسته است خود آينه ي دلي شكسته است
غمنامه ي روزگار دردست خونين اثري ز اشك مردست
اين نامه ز من به نازنيني از دلشده يي به دلنشيني
بر آنكه گل و بهار من بود مهتاب شبان تار من بود
يعني به تو اي بهين ستاره! بر گوش فلك چون گوشواره!
من بوي تو را ز گل شنيدم رخسار تو را به ماه ديدم
موي تو بنفشه بر چمن داد روي تو صفاي گل به من داد
از من به تو اي سفر گزيده! اي از همه عاشقان بريده!
اي همسفر شبانه ي من وي ياد تو عطر خانه ي من
اي همدم مشفق و ستوده! وي طاقت من ز تن ربوده!
« يك روح » و « دو تن» حكايت ماست «دو» خواندن ما حديث بي جاست
تو روح مرا به جان خريده من جان تو را به بر كشيده
تو در بر من به پا ستاده من در ره تو به سر فتاده
در هر نفسم نواي زاريست در رگ رگ من غم تو جاريست
دارم دلكي به عشق بسته اما چه دلي؟ دلي شكسته
من درد تو را به جان خريده جانيست مرا به لب رسيده
با يارم و بي خبر ز غيرم من عاشق عاقبت به خيرم!
از بس ز غمت ستم كشيدم بر هستي خود قلم كشيدم
من رنج فراق ديده بودم افسانه ي غم شنيده بودم
اما غم تو روان گدازست درديست كه قصه اش درازست
هر شب ز درخشش ستاره آيد به دلم غمي دوباره
گويم عجبا! دوباره شب شد هنگامه ي حمله تعب شد
با خويش به گفتگو در آيم غمنامه ي عاشقي سرايم
گويم كه: خوشا زمان ديدار شد بي تو جهان غم پديدار
بگريخت ز ما فراغبالي دل پر ز غم است و خانه خالي
اي واي كبوتران رميدند از خانه يكي يكي پريدند
دانم كه بلا بود محبت خود درد و دوا بود محبت
يك روز، چراغ دل فروزد يك روز، دل جهان بسوزد
عشق تو به من محبت آموخت اما به فراق، جان من سوخت
با نام وفا به خود بلرزم آخر چه كنم كه مهرورزم؟
در رگ رگ من نواي عشق است اين نيم نفس براي عشق است
هر دم كه قلم به دست گيرم ياد تو بر آيد از ضميرم
چون دست برم به سوي خامه هر نامه شود « فراقنامه »
در خط و مركبم دويده اشكي كه به نامه ام چكيده
اين نامه و اين قلم بهانه است هر گوشه روم ز تو نشانه است
هر جا كه نگاه من فتاده روح تو برابرم ستاده
چون پاي نهم به صحن خانه ياد تو كنم به هر بهانه
در هر قدمي مرا درنگ است گوشم به اميد بانگ زنگ است
چون نغمه ي زنگ « در» بر آمد گفتم كه اميدم از در آمد
هر نامه ز « نامه بر» گرفتم از لذت نامه، پر گرفتم
اي جان به فداي مهرباني شهديست به جام زندگاني
اين عمر هميشه در ستيزست از چنگ من و تو در گريزست
برگيست كه از نفس بريزد تا ديده بهم نهي گريزد
يك عمر گذشت و از تو دورم من زنده ي در ميان گورم
شب ها منم و سكوت سردي پروانه و شمع و بزم دردي
راه تو، به سوي خانه بستست پل هاي ميان ما شكستست
آن كوه كه در ميانه بر جاست ديوار بلند آرزوهاست
اي طوطي از قفس پريده! پا از همه عاشقان كشيده!
چون مرغ ز جمع ما پريدي بر خود غم زندگي خريدي
تو گر چه به جمع ما نبودي يك لحظه ز ما جدا نبودي
هر جا كه دلم اسير غم بود روح من و تو كنار هم بود
اي واژه ي عشق و دل ربودن! وي معني عاشقانه بودن!
هر بار كه يادي از سفر شد مژگان من از سرشك، تر شد
گفتم كه اميدم از درآيد ز آن پيش كه عمر من سرآيد
چون عمر بگيرمت در آغوش تا آنكه شود غمم فراموش
چنگي بزنم به تار مويت گل هديه برم ز باغ رويت
گويم كه غمت به ما چه ها كرد در غربت زندگي رها كرد
افسوس كه اين خيال خام است ديدار تو بر دلم حرام است
گفتم سخني كه جان در او نيست ديدار تو هم جز آرزو نيست
اي ياد تو عطر مهرباني وي چشم تو چشمه ي معاني
پيچيده در اين سرا صدايت آواي بلند خنده هايت
شب ها منم و جهاني تشويش گويم همه اين حديث با خويش:
ز آن روز خزان كه يار ما رفت يك عمر ز كف، بهار ما رفت
گيرم كه بهار ديگر آيد صد باغ و بهار از درآيد
با غمزدگي بهار، تلخست شيريني روزگار، تلخست
گاهي ز خيال، كام گيرم تا از غمت انتقام گيرم
با خويش به گفتگوي هيچم خواهم ز خيال سرنپيچم
در شهر خيال، پر گشايم تا آنكه به ديدن تو آيم
من ساكن كشور خيالم با ياد تو گرم شور و حالم
گويم كه اگر سفر گزينم و ز لطف خدا تو را ببينم
بيم است مرا ز دل تپيدن در مرحله ي بهم رسيدن
از بسكه ز شوق، بي قرارم ترسم كه ز بوسه، جان سپارم
افسوس كه اين همه خيال است زائيده ي دوره ي ملال است
گاهي كه ز غم نمي شكيبم خود را به فسانه مي فريبم
راهي به جهان تازه جويم با ياد تو اين ترانه گويم:
جسم تو اگر زمن جدا شد و ين غمزدگي نصيب ما شد
جان من و تو ز هم جدا نيست اندوه فراق، سهم ما نيست
گر از دگران گسسته ام من كي از تو جدا نشسته ام من؟
هر لحظه تو در كنار مايي شيريني روزگار مايي
هر برگ به ارتعاش آيد گويم كه صداي پايش آيد
چون برگ خورد به پشت شيشه ياد تو كنم به دل هميشه
گويم كه چو شب ز بام، سر زد انگشت تو ضربه ي به در زد!
القصه كه خانه، غرق يادست ز ين گونه نشانه ها، زيادست
در مرغ سحر ترانه ازتست هر جا نگرم نشانه ازتست
اي ياد تو شمع خانه ي من! وي نام تو در ترانه ي من!
غم مي خورم و ز غصه شادم غم، عشق تو آورد به يادم
غم، نامه ي آفريدگارست غم، شعر بلند روزگارست
بي چاره، كسي كه غم ندارد گاوست و علوفه كم ندارد!
هر كس كه غمي نداشت خام است بي غصه وجود ما « تمام » است
دل گوهر آفريدگارست از عالم غيب، يادگارست
گر دل، ز غم كسان نلرزد سنگست و به يك درم نيرزد
غم، محرم جان عاشقانست غم، زينت هر كه مهربانست
غم، حاصل عشق ومهربانيست غم، از دل عاشقان جدا نيست
دل، عاطفه خيز و مهرجوشست بي نغمه ي عشق، دل خموشست
آن دل كه در او صفاي غم نيست گورست و چنين پديده كم نيست