تبليغاتX
آن یار سفر کرده
 نامه ای بدون عنوان

سلام تنها تروت فرداهای نیامده، مانده تا حالم آن جوری شود که بتوان راستش را برایت نوشت، اگر هم لا به لای حرفهایم طعم خوشی را حس کردی بدان نا خواسته از دست قلمم در رفته است، مثل پروانۀ خال خالی قشنگی که با مهارت از روی دست پسرکی که او را بعد از کلی دنبال کردن گرفته فرار می کند.

خیلی روز می شد که حتی هیچ چیز، برایت پاره هم نکرده بودم چه برسد به اینکه بنویسم اما امروز بی جهت دلم هوای آزارهایت را کرد، هوای بی پاسخی ها، به قول بچه های دیروز، بی محلی ها، نازهای بدون نیاز، هوای همه چیزت را که هیچ نبود، نه فکر کنی دلم برایت تنگ شد، نه، دیگر به قول قدیمی ها بزنم به چوب، دلم برای کسی تنگ نمی شود، با آنکه خالی ست می تواند از خیلی ها پذیرایی کند اما سنت مهمان نوازی اجدادی اش را هم به باد سپرده است.

خسته است، حوصلۀ خودش را هم ندارد، تنها به این فکر میکند که تمام افرادی که ناخواسته دلیل تولد دیگران می شوند محکومند اما هیچ راه قانونی مناسبی برای صدور هیچ حکمی در مورد آنان نمی یابد.

تنهایم عین سپیدار بلند مدرسه، عین خدا، عین آسمان، عین قوی بی جفت در حال مرگ، عین سیمرغ و شاید عین همه، حتی آن هایی که آدم فکرش را هم نمی کند که تنها باشند اما هستند.

ببین! دیشب که در نوشته های تکه تکۀ دفترم پرسه می زدم حرفی یافتم که مناسب ترین عنوان برای نامۀ بی دلیلم بود، راستش تمام این ها را نوشتم که آن جمله را بنویسم: حق با کس بود که برای اولین بار این حرف غم انگیز را از روی بدست آوردن تجربه ای به قیمت دانه های یاقوتی اشکهایش زده بود، تو هم بخوان، شروع کن و لطفا ً باورت شود هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که لیاقت اشکهای تو را دارد هیچ گاه اشک تو را در نخواهد آورد جسارت نباشد، ادب رسم بزرگی از آئین نامه نگاری ست، اما تو خیلی اشک مرا در آوردی کم دیدی و کلی هم ندیدی و حتی کسی نگذاشت خبرت شود، مهم نیست.

چقدر بد است که بزرگ می شویم یعنی قدمان، شناسنامه هایمان، کلاس درسی مان، انداۀ لباسهایمان، اما خودمان کاش همان اندازه صادق می ماندیم که نماندیم، هر چه سایز ها بزرگ شدند ما به قول زبان عامیانه آب رفتیم شاید هم عامیانه نباشد. یعنی فرو رفتیم درآبی گل آلود و نه چندان زلال، حالا انگار بچه ها هم دیگر قرار است راستش را نگویند.

بچگی من و تو خاطرت هست؟ وفتی اسم دو نفر را می اوردند و می پرسیدند کدام را بیشتر دوست داری و ما و تمام هم سن و سالهایمان در آن وقت همیشه نام دومی را چون دیرتر می شنیدیم و به خاطرمان می ماند حفظ می کردیم و مثل طوطی تحویلشان می دادیم و اگر جای ان دو را برای دومین بار عوض می کردند باز هم آن دومی را بار اول اولی بود می گفتیم و پیش خودمان تعجب هم نمی کردیم که این بار چرا یکی را بدون اینکه محبتی کرده باشد بیشتر دوست داریم و این مال غریبه ترها بود.

دوست داشتن پدر و مادر یا دو آدم نزدیک دیگر که می شد همیشه راست می گفتیم و هیچ کس دعوایمان نمی کرد، اما مطمئنا ً به ان کسی که کمتر دوستش داشتیم یواشکی بر می خورد و تصمیم می گرفت دیگر وقتی ما را بیرون برد برایمان آلاسکا نخرد ولی حالا می بینی که بزرگترها به بچه های امروز یاد داده اند که نام هر دو نفری را که برای مقایسه کنار هم دیدند بگویند و در ازای پرسش هر کسی که این سوال را از آن ها کرد بگویند هر دو تا، یا اندازۀ هم و این از بچگی آنها عادتشان شده که عشق حتی به نزدیکان را در پستوی دلشان پنهان کنند تا مبادا به کسی بربخورد و دیگر حرف راست را از بچه هم نمی شود شنید دیگر بچه ها اصلا ً خوب نیست که این جور بمانند و قبل از سایزهایشان بزرگ شوند اما شده اند حتی وقتی دو رنگ را نشانشان بدهی و بپرسی کدام قشنگ تر است می گویند این و این.

یاد گرفته اند وقتی با تو بیرون بیایند اگر دلشان چیزی خواست بگویند: من اصلا ً از این ها دوست ندارم، یا وقتی عروسکی عین شیطان در جلدشان می رود یا یک ماشین کنترلی به آنها چشمک می زند بگویند: این ها خطرناک است، یا اگر بر حسب اتفاق چرخی ببیند پر از آلاسکا بگویند: این ها را نخوری مریض می شوی. و اگر بادکنک ببینند بگویند: این مال بچه های خوب نیست. و دور از چشمهایشان می فهمی که دلشان تمام آن ها را یکی بیشتر از دیگری خواسته است و کسی شاید مثل لولویی که دیگر افسانه شده و شب ها پشت هیچ دری نیست و ترساندن مدرن مانع از ورودش حتی به پشت پنجره می شود نمی گذارد حرف راست را از بچه بشنویم.

نمی دانم نامۀ عاشقانه برای تو می نویسم یا خاطرات امروز و دیروز بچه ها را، خلاصه که تو که بچگی ات حرف راست را می شد از زبانت شنید اینگونه شدی، وای به حال بچه هایی که هنوز بچگی را پشت سر نگذاشته، عین بزرگترها شده اند.

دلم عجیب برای فردا که نه، بی فرداییمان شور می زند اما چه فایده، آن اتفاقی که نباید بیفتد مدتهاست برای همه افتاده است، اتفاقی که بزرگ و کوچک سرش نمی شود. و هر چیز سرراهش باشد درو می کنند، عشق، حقیقت، تپیدن تند قلب، آه و درد اشکار، این اتفاق برای تو هم افتاد، بدجوری جا خوردم، همیشه فکر می کردم با این که منطقی نیست اما چون دل من می گوید حتما ً راست است که تو برای این جا زیادی، یعنی یک جوری مال یک جاهای دیگر هستی، نه فکر کنی شبیه قصۀ سیندرلا و آن شاهزاده و کفش نقره ای و ساعت دوازده، نه عزیزم کمی واقعی تر فقط کسی که مثل هیچ کس نیست، نه چشمانش، نه عشقش، نه تنفسش، نه خشمش. اما آن اتفاق تمام معادلات من غریبه با ریاضیات را بهم که ریخت هیچ، سوزاند و خاکسترش را هم به باد داد و او را هم نمی دانم خاکستر را کجا برد، حقیقتش علاقه ای هم به دانستن جایش ندارم، فرقی نمی کند کسی عین یک دوست یا دشمن آن روی سکه را نشانم داد خیلی ماندم که این روی درست است یا آن رو؟

شبی در یک رقمی های دی از یک آوای آسمانی جواب گرفتم کسی که دو رو دارد برای جستجو یکرنگ نیست و هیچ دفاعیه ای برایت نیافتم دروغ چرا، تمام تلاشم را هم نکردم، خیال هم نبافتم و گر نه می شد مثل همۀ شعرها حق را به تو داد و پرونده را مختومه اعلام کرد.

اما نکردم چون نخواستم چون گاهی وقتی به آخر یک خط می رسی بازگشت از ان دیوانگیست از آن دیوانگی ها که اسمش حماقت است و این دیوانگی با آن دیوانگی هائی که جای بسی افتخار دارد هفت آسمان فرق می کند.

گاهی این آخر خط است که به انسان باد می دهد اول یک خط درست کجاست و شاید این آخر هم از همان هاست. نه، اشتباه نکن، جا نزدم، پشیمان نشدم، عین بچه ها که امروز و دو روز بعد از خرید اسباب بازی جدیدشان آن را به بقیه ترجیح می دهند و اگر روز بعد کسی جدیدترش را برایشان بخرد آن را هم یک گوشه پرت می کنند تصمیم عوض نکردم، من ترا، یا صاحب رویاهایم با حاکم آرزوهایم، با قاضی تقدیرم و با مهر کنندۀ سند بزرگ سرنوشت پر از خط و نقشم اشتباه گرفتم، اشتباهی فراتر از نام، نام یک کوچه و خیابان یا پلاکی که رقم دومش مشخص نیست، اشتباهی فراتر از یک رنگ، یک اسم مشابه و یک فکر، اشتباهی به قیمت یک دنبا عمر، چند فنجان زهر، کلی تنفس به هدر رفتۀ بی بازدم، یک کوله بار درد، و هزار یلدا غصه و کرور، کرور، شب پر گریه بی ستارۀ تاریک. اما شاید همین جا هم برای پی بردن به این اشتباه جای بدی نباشد. شاید باید بگوییم خدا رو شکر که اینجا فهمیدم، اینجا فهمیدم شاید اگر دیرتر می شد دیگر هیچ راهی برای تشخیص آخر و اول هیچ خطی نبود، به قول قدیمی هائی که منکر حرفشان بودم قسمت، قسمت شاید تا دیروز در ذهن من بخشی از انار دانه شده ای بود که با مهربانی به کسی تعارف می کردم و می دادم یا نصفی از سیبی بود که در زنگ تفریح های کودکی گاز نمی زدم تا بشود با کسی شریک شد، اما حالا لمس می کنم، قسمت شاید معنی اش یک جور عوش شدن تقدیر و حادثه در سرنوشت و کشیده شدن انسان به مقصدی بی آن که خودش بخواهد و تصورش را بکند باشد مثل بی وقت دریا رفتن، بدون اجازه کاری را کردن و حسی که تو را به درون دریا می کشد.

دعوت شفاهی مرگ و خالی شدن زیر پایت بدون آنکه تصمیم مردن داشته باشی و بر عکس شاید یعنی وقتی که به قصد مرگ به دریای طوفانی می زند ماه تمام خودش را نقره ای می کند و در دریا بپاشد و هیچ ماسه ای زیر پای کسی تکان نخورد و کلی قایق رد شود و همۀ ماهیگیرها آن برای صید ماهی رویایی که مروارید قه را داشته باشد به دریا زده باشند برای نجات، و کسی که اصلا ً تصمیم به زندگی نداشته باشد زنده بماند، من حالا معتقدم که قسمت یعنی هر دو هم بخشی از سیب و هم نقطۀ پیش بینی نشدۀ فردا تا فرضیۀ بعد چه باشد عجب نامۀ عجیبی، شاید بشود در کتاب فلسفۀ غیر معروفی از مطالبش کمک گرفت.

تفاوتی نمی کند هر کس خواست از یک نامه هر استفاده ای کند از جانب من که مجاز است تو هم که یقین دارم اهمیتی برایت ندارد، شک دارم تا آخر بخوانیش، چقدر حرص می خورم وقتی تصور میکنم ورقش بزنی تا عین کسانی که دوست دارند ببینند آخر یک رمان عشقی چی می شود فقط صفحۀ آخر را بخوانی، خوشحالم اگر که این کار را بکنی مجبوری مدام به صفحۀ قبلی رجوع کنی چون این طوری چیزی سر در نمی آوری، حرفهایم ناتمام است تا اله صبح می توانم برایت بنویسم، اما فعلا ً دیگر کافی ست هم دستهای من خسته اند و هم چشمهای تو، لطفا ً اگر تا به حال فکری نکرده ای که می دانم کرده ای فکری برای فردا که چه عرض کنم برای بی فردائیت بکن، روی من اصلا ً هیچ جور با هیچ عنوانی، حتی غریبه هم حساب نکن. شاید تا بحال هم اینگونه بوده، اما لازم است خودم بنویسم من شاید باشم موقت پر از سکوت و ابهام و تردیدی نارنجی، اما یقین کن، تو یقین کن من هیچ جا، هیچ وقت، و هیچ جور دیگر نیستم نه با تو و نه برای تو، نمی دانم با کی و برای که اما تاکید می کنم اگر باشم نه با توام و نه برای تو و این آخرین نامه نیست، باید همه چیز را بگویم، باور کن این حرف من است در کمال هشیاری می نویسم خوابم هم نمی آید، عاشق دیگری هم نشده ام، ید بچگی هایم هم نیفتاده ام، دیوانه تر هم نشده ام، با کسی حرفم نشده، و صحبت تلافی نیست و هیچ کجای این نامه هم عین اشتباه قبلی ام گیومه ای پیدا نخواهی کرد.

و با کمال شهامت و با حواسی جمع تر از بزرگترین علامت به علاوه دنیا

 

آرا

 

|+| نوشته شده توسط آرا در یکشنبه ششم مرداد 1387  |
 نامه

چه کنم، دوستش دارم، شوخی که نیست، حرف یک عمر در به دری است، صحبت کلی آوارگی است، شکایتی نیست، حرف شکایت که در عشق بیاید باید فاتحۀ این حکایت را خوند. شما هم بدانید، بد نیست، تازه بعد عمری عاشقی، همین امشب پاییزی از من پرسید: مگر تو دوستم داری؟ و من یقین دارم، دیوانه تر از مجنون، خیره به پرسش عجیبش، هفت آسمان حیرت را سیر کردم و برگشتم. راستی! گفتم برگشتم، او هم برگشت. درست است، از سفر ان سوی اقیانوش برگشت، اما نه پیش من او مال همه است و من آرزو می کنم هیچکس مال او نباشد، اما مگر می شود. او حرفی نزد، ننوشت، سکوت کرد اما جوری که به بی قانونی غرور شکستۀ یک عمر عاشقی ام بر نخورد فهماند که قصد دارد مرا کنار بگذارد، همیشه حرف، حرف اوست. نه فقط حالا. راستی آخرین باری که با التماس دفترم را نوشت. جمله ای نوشت که آرزو می کنم به استان نیلوفری چشمان روشنش برنخورد، اما جمله اش درست مثل حرف ادم بزرگهایی بود که به بهانۀ مصلحتی بزرگ شدن فرزند کوچکشان برایش عروسک نمی خرند و او تنها نوشت که لیاقت تو از من و امثال من بیشتر است. می دانست من هم بچه ام، هم عروسک می خواهم، هم هیچکس اندازۀ من دیوانه اش نیست وهم صحبت این حرف ها نیست کافی است این دو خط اخر را برای خودش می نویسم، زیبا خوشحالم که مرا دور نمی اندازی و تنها می گذاریم کنار. می دانی همیشه رسم است چیزهایی را کنار بگذارند که حدس بزنند یک روز یا یک وقت دور دیگر دوباره لازمشان شود، پس نگهش می دارند، اما چیزی را که دور بیندازند، هم دور است، هم رفته است و هم دوباره لازم شدنی در کار نیست. من راضیم به همه چیز، و هر چیز که جوری به تو مربوط می شود، می دانم جمله ای که نام کتاب است، حرف دل توست. باز گلی به جمال گلت که حرف دلت را با شهامت اگر نمی زنی لااقل به دیوانه ای مثل من می فهمانی و من این گونه آن را در گیومه ای از تو نقل می کنم :

« درست مث تقویمی که عوض می شه سر بهار»

«می نذازمت یه گوشه و دیگه می ذارمت کنار»

|+| نوشته شده توسط آرا در سه شنبه هجدهم تیر 1387  |
 وقتی رفتم

 

هیچکی از رفتن من غصه نخورد

هیچکی با موندن من شاد نشد

وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت

بغض هیچ آدمی فریاد نشد

وقتی رفتم کسی گریش نگرفت

اشکشو کسی نریخت پشت سرم

منم انگار همیشه تو سفرم

وقتی رفتم کسی غصش نگرفت

وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد

دل من می خواس تلافی بکنه

پس چش هیچ کسی عاشقم نکرد

وقتی رفتم، نه که بارون نگرفت

هوا صاف و خیلیم آفتابی بود

اگه شب می رفتم و خورشید نبود

آسمون خوب می دونم، مهتابی بود

چشمی با رفتن من خیره نموند

به درو به آسمونو پنجره

می دونم، خیلیا گفتن چیزی نیس

اینکه ماتم نداره، بذار بره

وقتی رفتم کسی اشکش نیومد

نیومد هیچ جا صدای گریه ای

توی این دنیا بد، هیچکی نداشت

از سفر رفتن من، گلایه ای

هیچ کسی نگاش برام ابری نشد

زلزله، هیچ دلی رو تکون نداد

راس راسی، واسه کسی مهم نبود

نه که فک کنی بود و نشون نداد

چهرۀ هیچکسی پژمرده نبود

گلا اما همه پژمرده بودن

کسایی که واسشون مهم بودم

همه شاید یه جوری مُرده بودن

کِی می رم، کجا میرم، میام یا نه؟

کسی لااقل اینو سوال نکرد

انگار می خوام برم خرید کنم

هیچکسی چیزی نگفت، حلال نکرد

دم رفتن کسی حرفی نمی زد

همه ساکت بودن و بی سر صدا

یه نگهبان که ما رو نگاه می کرد

زیر لب گفت، به سلامتی کجا؟

اشک و لبخند دوتایی کنار هم

با یه لهن مهربون جواب دادن

انگاری یه عالمه کوهای سخت

از رو شهر شونۀ من، افتادن

این سوال مهربونو، بی ریا

پرسش سادۀ یه غریبه بود

کسی که اسم منم نمی دونست

زیر چشماش غمی بود داغ و کبود

دم رفتن کسی گفت سفر به خیر

که واسم غریب و ناشناخته بود

اما اون وقتی رسید که قلب من

همه آرزوهاشو باخته بود

بهتره اهالی رویامونو

بدون توقعی، جواب کنیم

نباید حتی رو بهترین کسا

توی بدترین جاها، حساب کنیم

 

|+| نوشته شده توسط آرا در شنبه هشتم تیر 1387  |
 نامۀ یک متهم

 

شاکی پرونده سلام، درسته من متهمم

حتی برای متهم شدن پیش تو هم کمم

چه ذوقی کردم، شنیدم گفتی شکایت می کنی

اما دلم گرفت که گفتی منو اذیت می کنی

من تو رو اذیت می کنم؟ منی که می میرم برات

منی که تندی می شکنم زیر تولد نگات

تو حکم من نوشته بود طبق مواد یک و بیست

تو روزگار من و تو این کارا عاقلانه نیست

معلومه عاقلانه نیست، عاشق که عاقل نمی شه

ولی با این جواب من که حکمی باطل نمی شه

شاکی محترم، گلم، بگو که زندونیم کنن

بگو پیش پای چشات، یک شبه قربونیم کنن

بگو به افتخار تو، بیان منو دار بزنن

علت دیوونگیمو، تو کوچه ها جار بزنن

بگو که از رو قصمون کلی لالایی بسازن

عکسای زیبا رو ولی اینجا و اونجا، نندازن

آخه حسودی می کنم، بفهمن این راز و همه

فردا تلقب کنن از جنون این متهمه

دوس ندارم زیبای من از هر کسی شاکی باشه

متهم اون نباید تو کره خاکی باشه

شاکی من، قانون می گه: به هر کی رو کنه جنون

چون قانونو نمی شناسه، دیگه نه تنبیه و نه اون

متهمت، اما می خواس، شامل این بندا نشه

به خاطر همین داره، بارای عقلو می کشه

نشسته تنها، این گوشه، بدون حامی و وکیل

کلی خوشش اومده از عشق تو و جرم و دلیل

خوب می دونه اگه وکیل ببنده این پرونده رو

می چینه از لبای تو گلای سرخ خنده رو

درسته که عاشقتم، اما مگه من دیوونم

خند رو از تو بگیرم، که بی چشات نمی تونم

خلاصه که شاکی ماه، صاحب پروندۀ من

خاطرۀ گذشته هام، مالک آینده من

متهمت قصدی نداشت، عاشقیشو به دل نگیر

فقط اونو قبول بُکن، به چشم مجرمی اسیر

اینجا وکیل نمی یاد که بگه من جنون دارم

چون اگه آزادم کنن، باز سر تو درد می یارم

شاکی نازنین من، مزاحمت شدم، ببخش

مثل تمام لحظه ها، بتاب و آروم بدرخش

متهمت قول می ده که دیگه به تو نامه نده

درسته دیوونس ولی موندن رو قول و بلده

فک نکنی نامۀ من شده مثِ دفاعیه

شاکی گل، نشون ندی این مدرک و به قاضیه

نشون بدی اونم می گه به خاطر درد جنون

متهمت گناه داره، بگذر از اتهام اون

ولی تو این کارو نکن، می خوام اسیری بکشم

تابلوی چشمای تو رو ناز و کویری بکشم

فدای چشمات که تو نور، هزار و صد رنگ می شه

زرد پاییزی می پوشی، چشات چه خوش رنگ می شه

راحت شدی از دست من با شعر و عشق و التماس

نمی گم اما، نمی یام، بیرون از این رخت و لباس

یادت باشه که لحظه صدور حکم، تو محکمه

دلت نسوزه، نگذری از تقصیر متهمه

شاکی هیچ کس نشو، فقط اینو ازت می خوام

فدای شاکی گل و جرم جنون و اتهام

الهی دروازۀ بخت، به روت همیشه وابشه

دست به خاکستر بزنی، الهی که طلا بشه

متهم هر چی ردیف، ردیف پنج و دو و سه

نمی ذارم تو عاشقی، کسی به گردم برسه

|+| نوشته شده توسط آرا در شنبه هشتم تیر 1387  |
 منتظرم برگردید

 

یادمه اولین روز گونه هامو تَر کردید

وقتی دیدید دیوونم حافامو باور کردید

خیالتون راحت شد که بی شما می میرم

محبتو از اون وقت کمتر و کمتر کردید

گفته بودید با منید حتی اگه نباشم

کلاغ خبر می آورد شبو با کی سر کردید

شما دوسم نداشتید از چشاتون می بارید

نمی دونم شعرامو واسه چی از بر کردید

از هر جا می گذشتید گل به پاتون می ریختم

شما به جاش توی قلبم هزار تا خنجر کردید

عزیز بودید فراوون، زجرم دادید چه آسون

وجودتونو با زجر واسم عزیزتر کردید

چه روزایی که شونم پناه اشکاتون شد

رو زانوهای خستم، خستگی رو در کردید

انگار خوشی نمی خواست من مزه شو بفهمم

یه روز که گل می دادم، نداده پرپر کردید

چیزی نبود تا اونروز، آروم بودیم و خوشبخت

تمام این کارا رو اون روز آخر کردید

پس نذرامون چی می شه، حتما ً بیادتون نیست

واسه ضریح آقا نذر کبوتر کردید

حق با شماس، من کجا، شما کجا و تقدیر

میوۀ خوشبختی رو همیشه نوبر کردید

من که چیزی نگفتم که دلتون گرفته

این اولین باره که شما باهام قهر کردید

یه چیزی می نویسم خدا منو ببخشه

اگه یه وقت بهم خورد منتظرم، برگردید

|+| نوشته شده توسط آرا در شنبه هشتم تیر 1387  |
 به نام خالق زيبايي ها

 

اسم من آرا است، عاشق گل سرخ، رنگ سرخ و هر چيز سرخ، شيفته راه رفتن زير باران البته بدون چتر، شب ها بي خواب، روزهاي بي تاب، هوايم پر از تنفس حافظ و عطر مولاناست و محكومم به زنده ماندن نه زندگي كردن.

دلباخته غروب دريا و طلوع رؤيا هستم ذهن آشفته ام پر از بريده هاي ياد شاملو و سهراب و نيماست،‌ از سنت ها، تفعُل و شب يلدا را بيشتر مي پسندم، شمالي ترين نقطه دلم مال كسي ست كه هرگز دوستم نداشت و ندارد،‌ تنهام، مثل كوه هايي كه به قول قديمي هاي به هم نمي رسند، كجايند آن قديمي هاي مهربان كه ببينند آدم ها هم مثل كوه به هم نمي رسند، ترسم از نرسيدن است، سبدي دارم پر از خالي و پنجره اي كه رو به خانه هيچكس باز نمي شود.

سرنوشتي دارم پر از خطوط سرگردان و مبهم و منتظر كسي هستم كه روزي قرار بود براي هميشه بيايد و بماند اما حالا دلم هم براي او تنگ نمي شود، هر وقت به آرزويتان رسيديد دعايم كنيد اين حرف هميشه، اول و آخر من است. در آخر هم فقط يك دعا.

الهي! هر كس كه عاشقش هستي بيشتر از تو عاشقت شود.

 

 

|+| نوشته شده توسط آرا در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 به يادي كسي كه هيچ وقت نيامد.

 

اين نامه كه پيك آشناييست                                                    پيغامبر غم جداييست

اين نامه، نواي جان خسته است                                              خود آينه ي دلي شكسته است

غمنامه ي روزگار دردست                                                  خونين اثري ز اشك مردست

اين نامه ز من به نازنيني                                                     از دلشده يي به دلنشيني

بر آنكه گل و بهار من بود                                                    مهتاب شبان تار من بود

يعني به تو اي بهين ستاره!                                                   بر گوش فلك چون گوشواره!

من بوي تو را ز گل شنيدم                                                    رخسار تو را به ماه ديدم

موي تو بنفشه بر چمن داد                                                    روي تو صفاي گل به من داد

از من به تو اي سفر گزيده!                                                  اي از همه عاشقان بريده!

اي همسفر شبانه ي من                                                        وي ياد تو عطر خانه ي من

اي همدم مشفق و ستوده!                                                      وي طاقت من ز تن ربوده!

« يك روح » و « دو تن» حكايت ماست                                   «دو» خواندن ما حديث بي جاست

تو روح مرا به جان خريده                                                   من جان تو را به بر كشيده

تو در بر من به پا ستاده                                                      من در ره تو به سر فتاده

در هر نفسم نواي زاريست                                                   در رگ رگ من غم تو جاريست

دارم دلكي به عشق بسته                                                      اما چه دلي؟ دلي شكسته

من درد تو را به جان خريده                                                  جانيست مرا به لب رسيده

با يارم و بي خبر ز غيرم                                                     من عاشق عاقبت به خيرم!

از بس ز غمت ستم كشيدم                                                    بر هستي خود قلم كشيدم

من رنج فراق ديده بودم                                                        افسانه ي غم شنيده بودم

اما غم تو روان گدازست                                                      درديست كه قصه اش درازست

هر شب ز درخشش ستاره                                                   آيد به دلم غمي دوباره

گويم عجبا! دوباره شب شد                                                   هنگامه ي حمله تعب شد

با خويش به گفتگو در آيم                                                     غمنامه ي عاشقي سرايم

گويم كه: خوشا زمان ديدار                                                   شد بي تو جهان غم پديدار

بگريخت ز ما فراغبالي                                                       دل پر ز غم است و خانه خالي

اي واي كبوتران رميدند                                                       از خانه يكي يكي پريدند

دانم كه بلا بود محبت                                                          خود درد و دوا بود محبت

يك روز، چراغ دل فروزد                                                   يك روز، دل جهان بسوزد

عشق تو به من محبت آموخت                                                اما به فراق، جان من سوخت

با نام وفا به خود بلرزم                                                        آخر چه كنم كه مهرورزم؟

در رگ رگ من نواي عشق است                                           اين نيم نفس براي عشق است

هر دم كه قلم به دست گيرم                                                   ياد تو بر آيد از ضميرم

چون دست برم به سوي خامه                                                هر نامه شود « فراقنامه »

در خط و مركبم دويده                                                         اشكي كه به نامه ام چكيده

اين نامه و اين قلم بهانه است                                                 هر گوشه روم ز تو نشانه است

 هر جا كه نگاه من فتاده                                                      روح تو برابرم ستاده

چون پاي نهم به صحن خانه                                                  ياد تو كنم به هر بهانه

در هر قدمي مرا درنگ است                                                گوشم به اميد بانگ زنگ است

چون نغمه ي زنگ « در» بر آمد                                           گفتم كه اميدم از در آمد

هر نامه ز « نامه بر» گرفتم                                                 از لذت نامه، پر گرفتم

اي جان به فداي مهرباني                                                      شهديست به جام زندگاني

اين عمر هميشه در ستيزست                                                از چنگ من و تو در گريزست

برگيست كه از نفس بريزد                                                   تا ديده بهم نهي گريزد

يك عمر گذشت و از تو دورم                                                من زنده ي در ميان گورم

شب ها منم و سكوت سردي                                                  پروانه و شمع و بزم دردي

راه تو، به سوي خانه بستست                                               پل هاي ميان ما شكستست

آن كوه كه در ميانه بر جاست                                                ديوار بلند آرزوهاست

اي طوطي از قفس پريده!                                                     پا از همه عاشقان كشيده!

چون مرغ ز جمع ما پريدي                                                  بر خود غم زندگي خريدي

تو گر چه به جمع ما نبودي                                                   يك لحظه ز ما جدا نبودي

هر جا كه دلم اسير غم بود                                                    روح من و تو كنار هم بود

اي واژه ي عشق و دل ربودن!                                              وي معني عاشقانه بودن!

هر بار كه يادي از سفر شد                                                  مژگان من از سرشك، تر شد

گفتم كه اميدم از درآيد                                                          ز آن پيش كه عمر من سرآيد

چون عمر بگيرمت در آغوش                                                تا آنكه شود غمم فراموش

چنگي بزنم به تار مويت                                                      گل هديه برم ز باغ رويت

گويم كه غمت به ما چه ها كرد                                              در غربت زندگي رها كرد

افسوس كه اين خيال خام است                                               ديدار تو بر دلم حرام است

گفتم سخني كه جان در او نيست                                             ديدار تو هم جز آرزو نيست

 اي ياد تو عطر مهرباني                                                     وي چشم تو چشمه ي معاني

پيچيده در اين سرا صدايت                                                   آواي بلند خنده هايت

شب ها منم و جهاني تشويش                                                 گويم همه اين حديث با خويش:

ز آن روز خزان كه يار ما رفت                                             يك عمر ز كف، بهار ما رفت

گيرم كه بهار ديگر آيد                                                         صد باغ و بهار از درآيد

با غمزدگي بهار، تلخست                                                     شيريني روزگار، تلخست

گاهي ز خيال، كام گيرم                                                       تا از غمت انتقام گيرم

با خويش به گفتگوي هيچم                                                    خواهم ز خيال سرنپيچم

در شهر خيال، پر گشايم                                                      تا آنكه به ديدن تو آيم

من ساكن كشور خيالم                                                         با ياد تو گرم شور و حالم

گويم كه اگر سفر گزينم                                                       و ز لطف خدا تو را ببينم

بيم است مرا ز دل تپيدن                                                      در مرحله ي بهم رسيدن

از بسكه ز شوق، بي قرارم                                                  ترسم كه ز بوسه، جان سپارم

افسوس كه اين همه خيال است                                               زائيده ي دوره ي ملال است

گاهي كه ز غم نمي شكيبم                                                     خود را به فسانه مي فريبم

راهي به جهان تازه جويم                                                     با ياد تو اين ترانه گويم:

جسم تو اگر زمن جدا شد                                                      و ين غمزدگي نصيب ما شد

جان من و تو ز هم جدا نيست                                                اندوه فراق، سهم ما نيست

گر از دگران گسسته ام من                                                   كي از تو جدا نشسته ام من؟

هر لحظه تو در كنار مايي                                                    شيريني روزگار مايي

هر برگ به ارتعاش آيد                                                       گويم كه صداي پايش آيد

چون برگ خورد به پشت شيشه                                             ياد تو كنم به دل هميشه

گويم كه چو شب ز بام، سر زد                                              انگشت تو ضربه ي به در زد!

القصه كه خانه، غرق يادست                                                ز ين گونه نشانه ها، زيادست

در مرغ سحر ترانه ازتست                                                  هر جا نگرم نشانه ازتست

اي ياد تو شمع خانه ي من!                                                   وي نام تو در ترانه ي من!

غم مي خورم و ز غصه شادم                                                غم، عشق تو آورد به يادم

غم، نامه ي آفريدگارست                                                      غم، شعر بلند روزگارست

بي چاره، كسي كه غم ندارد                                                  گاوست و علوفه كم ندارد!

هر كس كه غمي نداشت خام است                                           بي غصه وجود ما « تمام » است

دل گوهر آفريدگارست                                                        از عالم غيب، يادگارست

گر دل، ز غم كسان نلرزد                                                    سنگست و به يك درم نيرزد

غم، محرم جان عاشقانست                                                    غم، زينت هر كه مهربانست

غم، حاصل عشق ومهربانيست                                              غم، از دل عاشقان جدا نيست

دل، عاطفه خيز و مهرجوشست                                             بي نغمه ي عشق، دل خموشست

آن دل كه در او صفاي غم نيست                                            گورست و چنين پديده كم نيست

 

|+| نوشته شده توسط آرا در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 پرواز خيال!

 

نازنين نامه ات از راه رسيد

روشني از طرف ماه رسيد

نام تو ديدم و جسمم جان يافت

كارم از نامه ي تو سامان يافت

چون ز پيكي برسد نامه ي يار

سر زند از دل آن، عطر بهار

ديدنش كار بسي سُنبل كرد

چون درختان، همه جانم گل كرد!

دل من شادي بسيار گرفت

شاخه ي خشك تنم، بار گرفت

پيش آن كس كه محبت بين است

نامه ي يار، عجب شيرينست!

همره نامه، گرفتم پرواز

آمدم سوي تو از راه دراز

تيز پرواز بود مرغ خيال

كوه در كوه پَرد بي پر و بال

در نور ديدم كوه و در و دشت

مرغ انديشه ز صد بيشه گذشت

آمدم تا به در خانه ي تو

باز كردم در كاشانه ي تو

غرفه در غرفه چو در بگشودم

با پَر عشق،‌ كنارت بودم

ليكن اي واي! كه بودي در خواب

با تو شد شوق سخن، نقش بر آب!

گل گيسو به رخت ريخته بود

دل من بر گُـلت آويخته بود

شانه كردم به نفس موي تو را

شستم از اشك، گل روي تو را

بوسه بر پاي تو زيبا دادم

صله ي عشق به لب ها دادم!

م‍‍ژه را شانه ي مويت كردم

بوسه ها را گل رويت كردم

صبح، چون ديده چو گل باز كني

تا كه روزي دگر آغاز كني

حس كني در نفست جان كسيست

بر رخت، اشك چو باران كسيست!

روح خود را نگراي در تك و تاز

شنوي از همه سو عطر نياز

پرسي از خويش كه در عالم خواب

چه كسي بوسه ربود از مهتاب؟

چه كسي پنجه به مويم زده است؟

يا چه كسي بوسه به رويم زده است؟

جاي گلبوسه چو ديدي به لبت

مي كني ياد ز مهمان شبت!

نازنينا! نگرانت نكنم

دل به سوي د گرانت نكنم!

مرغ بشكسته پرت من بودم

آنكه آمد به برت من بودم

اشك من به سر م‍ژگان تو بود

« روح » من بود كه « مهمان » تو بود!

 

|+| نوشته شده توسط آرا در شنبه سیزدهم بهمن 1386  |
 طاقت ناتمام

 

همنفس گلم سلام، دیگه یه گوله آتیشم

مضحکه دوستم نداری، دلم می خواد بیای پیشم

عجیبه، وقتی نمی خوای، من یکی دیوونه ترم

منتظرم ناز کنی و فقط بشینم بخرم

یکی می گفت که آدما، بیشترشون اینجورین

بر عکس آرزوهاشون، عاشق هم توی دورین

ولی تو چی، نه دوریو، نه نزدیکی دلت می خواد

اولش اینجوری نبودی، خوب یادمه، یادت می یاد؟

باز که مثل قبلیا شد، باز که می ذارمش کنار

چشات چه برقی می زنه، تو قاب عکست، رو دیوار

همش می پرسن اون چی شد؟ آره دیگه تو رو می گن

یکی می گفت اینجور کسا، فکر یه آدم دیگن

چیکار کنم، خودت بیا، جواب حرفا رو بده

به قول جویا هوا، بهمنه، نامساعده

به تو نمی شه راس نگم، ز این خیالا ترسیدم

از تو چه پنهون یه کمی پنهونی از تو رنجیدم

به اونا چیزی نیم گم، به هیچکی حرفی نزدم

هر چیه من مال توام، این کارا رو خوب بلدم

اما تا کی؟ باید تا کی این نقشارو بازی کنم؟

حالا که راضین همه، باید تو رو راضی کنم؟

راستی عجب دنیاییه، کاراش غریب و وارونس

دیوونه کم بود، خودشم از همه بیشتر دیوونس

ببین گلم، بهشت من، طاقت شونه هام کمه

عین یاس همسایمون، شاخۀ آرزوم خمه

زخم زبون آدما هر ثانیه زیادتره

همش می گن کجاس؟ چی شد؟ تو رو نمی خواد ببره؟

مادر بزرگ می گفت برو طالعتو یه جا ببین

منم آوردم عکستو، گفتم تو فالم اینه، این

همه بهم می خندیدن، تو هم بودی می خندیدی؟

کاش خودتو به جای من می ذاشتی و می فهمیدی

خب دیگه دردا خیلی شد، به درد آوردم سرتو

گفتم شاید دریابی این دیوونۀ پرپر تو

یه سر بزن، یه کار بکن، اینجا یه کم آروم بشه

منم اگه دوس نداری، بگو بذار تموم بشه

یه نامۀ تابستونی، تو یک شب ابری دی

تکلیفمو روشن کن و حق دل من و بگیر

دوست دارم تکراریه، خیلی بهت نیاز دارم

قلبمو با هر چی توشه، واست، تو نامت می ذارم

اگه دوسم داشتی که هیچ، فقط رو نامه دس بکش

اگر نه، راحت بگوو بدون من نفس بکش

فقط حقیقتو بگو، هر چی تو قلبت می گذره

به حرف قلبت گوش بده، اینجوری خیلی بهتره

 

|+| نوشته شده توسط آرا در سه شنبه نهم بهمن 1386  |
 مخمل خاطرۀ تو

وقتی که نگات می شینه روی دیوار اتاقم

عکس تو تو قاب چوبی دوباره میاد سراغم

یاد اون روزا می افتم، با تو بودن زیر بارون

وقتی که شرمنده بودن، پشیمون لیلی و مجنون

یاد اون شبا می افتم، لب اون چشمۀ جاری

که گرفت از ما یه عکاس، دو تا عکس یادگاری

یکی شون سهم تو بود و یکی شونم مال من بود

کجا فکرشو می کردیم، آخرش جدا شدن بود

زیر رعد و برق تقدیر، من و تو با هم شکستیم

توی رویاهامون، اما، هنوزم صاف و یه دستیم

گل سرخی که تو دادی، بعد پرواز تو پژمرد

خشکش اینجا روی طاقچس، خاطرش هست و خودش مُرد

توی میدون زمونه، من و تو بازی رو باختیم

تقصیر طالع ما بود، سرنوشتو خوب شناختیم

مث اون کلاغ قصه، که نمی رسید به خونه

دوس نداش که مال هم شیم دست بی رحم زمونه

اسمش اینه که توی رفتی، یادگاریت رو به رومه

تو رو داشتن تا همیشه، مُنتهای آرزومه

بی گناهی، اما کوچت، چه آتیشی زد به ریشه م

همیشه بهت می گفتم، نباشی دیوونه می شم

می دونی ما بی گناهیم، جُرممون فقط وفا بود

هیچ دلی راضی نمی شه، که بگه تقصیر ما بود

مخمل خاطرۀ تو، توی صندوقچۀ چوبی

خوابیده مثل یه قصه، پُر راز و پُر خوبی

تو رو می سپرم به دست صاحب پونه و خورشید

اما افسوس و صد افسوس که تو رو به من نبخشید

 

|+| نوشته شده توسط آرا در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386  |
 ماجرای دو تا گل سرخ

 

گل سرخ قصمون با شبنم رو گونه هاش

دوباره دل داده بود به دست عاشقونه هاش

خونۀ اون حالا تو یه گلدون سفالی بود

جای یارش چقدر تو این غریبی، خالی بود

یادش افتاد که یه روز یه باغبون دو بوته داشت

یه بهار اون دو تا رو کنار هم تو باغچه کاشت

با نوازشای خورشید طلا قد کشیدن

قصشون شروع شُد و همش به هم می خندیدن

شبنمای اشکشون از سر شوق و ساده بود

عکس دیوونگیشون، تو قلب هم افتاده بود

روزای غنچگیشون چقد قشنگ و خوش گذشت

حیف لحظه هایی که چکید و مُردُ برنگشت

گُلای قصۀ ما، اهالی شهر بهار

نبودن آشنا با بازی تلخ روزگار

فک می کردن همیشه مال همن تا دم مرگ

بمیرن، با هم می میرن از غم باد و تگرگ

یه روز اما یه غریبه اومد و آروم و ترد

یکی از عاشقای قصۀ ما رو چید و بُرد

اون یکی قصۀ این رفتن رو باور نمی کرد

تا بعدش چیده شد با دستای سرد یه مرد

گُلای قصۀ ما، عاشقای رنگ حریر

هر کدوم یه جای دنیا بودن و هر دو اسیر

هیچکی از عاقبت اون یکی با خبر نبود

چی می شد اگه تو دنیا، قصۀ سفر نبود

قصۀ گلای ما حکایت عاشقیاس

مال یاسا، پونه ها، اطلسیا، رازقیاس

که فقط تو کار دنیا، دل سپردن بلدن

بدون اینکه بدونن، خیلیا خیلی بدن

یکیشون حالا تو گلدون سفال، خیلی عزیز

اون یکی برده شده واسه عیادت مریض

چقدر به فکر هم، اما چقد در به درن

اونا دیگه تا ابد از حال هم، بی خبرن

روزگار تو دنیای ما قربونی زیاد داره

این بلاها رو سر خیلی کسا در می یاره

بازیاش همیشه یک عالمه بازنده داره

توی هر محکمه کلی برگ و پرونده داره

این یه قانون شده که چه تو زمستون، چه بهار

نمی شه زخمی نشد از بازیای روزگار

اگه دست روزگار گلای ما رو نمی چید

حالا قصه با وصالشون به آخر می رسید

ولی روزگار ما همیشه عادتش اینه

خوبا رو کنار هم می یاره، بعدم می چینه

کاش دلای که هنوز می طپن واسه بهار

در امون بمونن از بازی تلخ روزگار

|+| نوشته شده توسط آرا در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386  |
 دل تنیگی ها !

 

نه پیامی، نه امید گذر نامه بری

کیست، کز گمشده ی من برساند خبری؟

چون تو رفتی، همه جا خلوت خاموشان شد

نیست در کوچه ی ما، زمزمه ی رهگذری

تا که پرواز کنم سوی تو با نغمه ی عشق

چه شود گر که ببخشند مرا، بال و پری؟

مرغ شب در سفر یاد تو، چاووش منست

بهتر از اشک روان هم، نبود همسفری

به تن خسته ام، ای جان سفر کرده بیا!

که همه شب منم و یاد تو و چشم تری.

راه ما دور و دلم با غم تو نزدیکست

و ین دل غمزده، جز ناله ندارد هنری.

نه شگلفتست، اگر مرغ دلم ناله کند

نیست از سینه ی تنگم، قفس تنگ تری

برگ برگ تنم از باد خزان میلرزد

عاشقم و در شب من خفته امید سحری

|+| نوشته شده توسط آرا در یکشنبه سیزدهم آبان 1386  |
  بهانه

 

گفتی که به احترام دل، باران باش

باران شدمو به روی گل باریدم

گفتی که ببوس روی نیلوفر را

از عشق تو گونه های او بوسیدم

گفتی که ستاره شو، دلی روشن کن

من هم چو گل ستاره تابیدم

گفتی که برای باغ دل، پیچک باش

بر یاسمن نگاه تو پیچیدم

گفتی که برای لحظه ای دریا شو

دریا شدم و ترا به ساحل دیدم

گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش

مجنون شدم و ز دوریت نالیدم

گفتی که شکوفه کن با فصل پاییز

گل دادم و با ترنمت روییدم

گفتی که بیا و از وفایت بگذر

از لهجۀ بی وفاییت رنجیدم

گفتم که بهانه ات برایم کافیست

معنای لطیف عشق را فهمیدم

 

|+| نوشته شده توسط آرا در یکشنبه سیزدهم آبان 1386  |
 وقت رفت

 

وقتی رفت دلبستۀ چشمای همدیگه بودیم

یه چیزی مثل اونی که مولوی می گه بودیم

وقتی رفت حاشیۀ درختامون طلای بود

ماه تو آسمون بود و قحطی روشنایی بود

وقتی رفت هر دوی ما بد جوری دیوونه بودیم

از اونایی که به یاد هر کسی می مونه بودیم

وقتی رفت یه تکیه از گنبد نیلی کنده شد

سرنوشت بازم توی مسابقه برنده شد

وقتی رفت به روش نیاورد اشک من داره میاد

بست چشاش و گفت به من گریه نکن خیلی زیاد

وقتی رفت هر دومون و گذاشت توی ناباوری

من بهش گفتم حالا اینبار نمی شه که نری؟

وقتی رفت یه عالمه سوالا بی جواب شدن

ماهیا تو تُنگای بلورمون عذاب شدن

وقتی رفت دو تا ستاره افتادن روی زمین

من ازش پرسیدم آخرش چیه اون گفت همین

وقتی رفت پاییز بود و خدا بود و طاق کبود

من نبودم زیر طاق آسمون و اونم نبود

وقتی رفت غبار نشست رو رویاهای اطلسی

دیگه هیچکسی نشد عاشق چشمای کسی

وقتی رفت درا به روی هر دوی ما بسته بود

یه چیزی مثل یه دل تو این میون شکسته بود

وقتی رفت دریا دیگه به ماهیا نگا نکرد

ماه دیگه درنیومد ستاره ادعا نکرد

وقتی رفت لونۀ هیچ پرنده ای چراغ نداشت

واسه درد دل دلم، هیچکسی رو سراغ نداشت

وقتی رفت اشکامو ریختم تا پشیمونش کنم

اما اون گفت نباید اینجوری حیرونش کنم

آخرین لحظه گذاشتم سرمو رو شونه هاش

تا شاید یادش بره دلیلا و بهونه هاش

اما اون تصمیم ارغوانیش و گرفته بود

پیش من بود ولی انگار که از اینجا رفته بود

وقتی رفت هیچی دیگه رفته و من بی خبرم

نامشو نوشتم اما کجا باید ببرم

بهتر اینه که بریزم اشکام و پشت سرش

تا شاید نباشه واسۀ همیشه سفرش

کاش بیاد مسافرش هر کسی سفرکرده داره

کاش بیاد و یه دلو از دلهره در بیاره

خداحافظ تمامی سفر کرده هامون

کاش خدا بفرسته اونها رو دوباره برامون

|+| نوشته شده توسط آرا در سه شنبه سوم مهر 1386  |
 مث فصلا

 

توی باغا گل سرخی توی آسمون ستاره

جایی روی سراغ ندارم که نشون از تو نداره

تاریخ تولد تو توی دفتر حسابم

شب که چشمام و می بندم باز نمی ذاری بخوابم

عکس تو جور عجیبی توی چشمام می درخشه

دیوونم خدا می دونه کاش خودش من و ببخشه

توی تابستون نسیمی آفتابی توی زمستون

تو همونی که گرونه نمی یاد به دستم آسون

وقتی من تو آسمونم تو توی راه زمینی

مشکل اینه چون عزیزی هر جا باشی نازنینی

سفر دور و درازت بی خطر باشه الهی

بی خبر من و گذاشتی ولی نه تو بی گناهی

قیمت نگاه نازت خیلیه مثل صداقت

مث خوب بودن تو سختی واسه اثبات رفاقت

توی خرداد گل یاسی توی آبان گل مریم

چه شکنجۀ قشنگی می کشی من وتو کم کم

چه تفاهمی توعاقل دل من مات و دیوونه

درمونم دست چشاته اینم آخرین بهونه

دل تو یه وقتا سنگه یه روزم مثل بلوری

شبا گاهی قرص ماهی یه روزم یه تیکه نوری

حوصله که داشته باشی دو سه جمله می گی گاهی

اما میلت که نباشه نمی دی حتی نگاهی

چون غروب خیلی قشنگه تو خود خود غروبی

چی بگم قحطی واژه ست هر چی هستی خیلی خوبی

عکس نازتو گذاشتم گوشۀ سفید دفتر

تا دیگه هیچکی نبینه یکی کمتر باشه بهتر

مث آسمون عجیبی شبی آبی شبی قرمز

ولی هر رنگی که باشی من و دوست نداری هرگز

یه روزی می شه یه دریا فرداش اما مثل کوهی

هر چی که دلت می خواد باش هر جا باشی باشکوهی

پُره از اسم قشنگت صفحه صفحۀ کتابم

به همون تعداد اسما تو ولی دادی عذابم

لااقل خوب شد که لطفی کردی و واسم نوشتی

معنی حرف تواین بود که مطیع سر نوشتی

وقتی که بارون می گیره چشام از عشق تو خیسه

دل برات به قول سهراب زیر باورن می نویسه

تنها آرزوم همینه تا یادم نرفته راستی

کاش یه روز بهم بگی که من همونم که می خواستی

|+| نوشته شده توسط آرا در سه شنبه سوم مهر 1386  |
 تنها توقع

نگات قشنگه و لیکن یه کم عجیب و مبهمه

من از کجا شروع کنم دوست دارم یه عالمه

من و گذاشتی و بازم یه بار دیگه رفتی سفر

نمی دونم شاید سفر برای دردات مرهمه

تا وقتی اینجا بمونی یه حالت عجبیه

من چه جوری واست بگم بارون قشنگ و نم نمه

هوای رفتن که کنی واسه تو فرقی نداره

اما به جون اون چشات مرگ گلای مریمه

آخرشم دق می کنم تا من و دوست داشته باشی

مردن که ازعاشقیه یک دفه نیست که کم کمه

من نمی دونم تو چرا اینجو نگاهم می کنی

زیر نگاه نافذت نگاه عاشقم خمه

می پرسم از چشمای تو ممکنه اینجا بمونی؟

می خندی و جواب می دی رفتن من مسلمه

برو به خاطر خودت اما به من یه قول بده

هر جای دنیا که بری دیگه نشو مال همه

رسمه که لحظۀ سفر یادگاری به هم می دن

قشنگ ترین هدیۀ تو، تو قلب من یه مشت غمه

شاید این و بهم دادی که همیشه با من باشه

حق با توا... تو راست می گی غمت همیشه پیشمه

دیدی گلا شب که می شه اشکاشونو رو می کنن

یادت باشه چشم منم همیشه غرق شبنمه

|+| نوشته شده توسط آرا در سه شنبه سوم مهر 1386  |
 غصه نخور مسافر

 

غصه نخور مسافر اینجا ما هم غریبم

از دیدن نور ماه یه عمره بی نصیبیم

فرقی نداره بی تو بهارمون با پاییز

نمی بینی که شعرام همه شدن غم انگیز!

غصه نخور مسافر اونجا هوا که بد نیست

اینجا ولی آسمون باریدنم بلد نیست

غصه نخور مسافر فدای قلب تنگت

فدای برق ناز اون چشمای قشنگت

غصه نخور مسافر تلخه هوای دوری

من که خودم می دونم که تو چقدر صبوری

غصه نخور مسافر بازم می آی به زودی

ما رو بگو چه کردیم از وقتی تو نبودی

غصه نخور مسافر غصه اثر نداره

از دل تو می دونم هیچکس خبر نداره

غصه نخور مسافر رفتیم تو ماه اسفند

بهار تو بر می گردی چیزی نمونده بخند

غصه نخور مسافر همیشه اینجوری نیست

همیشه که عزیزم راهت به این دوری نیست

غصه نخور مسافر مسافر تولده دوباره

غصه نخور مسافر، غصه نخور ستاره

غصه نخور مسافر غصه کار گلا نیس

سفر یه امتحانه به جون تو بلا نیس

غصه نخور مسافر تو خود آسمونی

در آرزوی روزی که بیای و بمونی

 

|+| نوشته شده توسط آرا در سه شنبه سوم مهر 1386  |
 شب رفتنت

شب رفتنت عزیزم هرگز از یادم نمی ره

واسه هر کسی که می گم قصه شو آتیش می گیره

دل من یه دریا خون بود چشم تو یه دنیا تردید

آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید

شب رفتنت یه ماهی، تو خشکی رفت و جون داد

زلزله خیلی دلارو، اون شب از غصه تکون داد

غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن

پا به پام عکسای نازت، اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از اینجا رفتی، تو که مثل قصه هایی

گله م از چه چیزی باشه، نه بدی، نه بی وفایی

شب رفتنت نوشتی، شدی قربونی تقدیر

نقره ی اشکای من شد، توی گردنت یه زنجیر

شب تلخ رفتن تو، گلدونامون اشکی بودن

قحطی سفیدی یا بود، همه انگار مشکی بودن

شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیس

دیدم اون بالاها انگار، عکس هیچ ستاره ای نیس

شب رفتن تو یاسا، دلمو دلداری دادن

اونا عاشقن ولیکن، تنها نیستن که، زیادن

بارون اون شب دسشو از سر چشمام بر نمی داشت

من تا می خواستم ببارم هر کسی می دید، نمی گذاشت

شب رفتن تو رفتم، سراغ تنها نوارت

اون که واسم همه چیز بود آره تنها یادگارت

سرنوشت ما یه میدون، زندگی ولی یه بازی

پیش اسم ما نوشتن، حقته باید ببازی

شب رفتن تو خوندن، واسه من همه لالایی

یکی می گفت که غریبی، یکی می گفت بی وفایی

شب رفتن تو ابرا، واسه گریه کم آوردن

آشناها برای زخم وا شده م مرهم آوردن

شب رفتن تو تسبیح از دس گلدونا افتاد

قلب آرزوهام اون شب واسه همیشه وایساد

شب رفتن تو غربت، جای اونجا، اینجا پیچید

دل تو بدون منظور، رفت و خوشبختی مو دزدید

شب رفتن تو دیدم، یکی از قناریا مُرد

فرداش اما دس قسمت اون یکی رم با خودش برد

شب رفتن تو چشمات راس راسی چه برقی داشتن

این همه آدم چرا من؟ پس با من چه فرقی داشتن

شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه

قول تو آروم گذاشتم، پیش قرآن لب طاقچه

شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن

پیش عاشقا که دائم از مسافر می نویسن

شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای عاشق

روی شیشه مون نوشتم می شینم به پات مسافر

برو تا همه بدونن سفرم انقدرا بد نیس

واسه گفتن از تو اما، هیچکی شاعری بلد نیس

|+| نوشته شده توسط آرا در سه شنبه سی ام مرداد 1386  |
 تقديم به تو كه در عين نداشتنت تنها مال من هستي

 

 

من تو را ديده ام

ميان خنده هام

شنيده ام

لابه لاي غصه هام

در دلم نشسته اي

نگاه تو

هزار باره جان ميدهد به تن

صداي تو ميبرد مرا

به دورهاي دور

تو

براي من

مهربانتر از نسيم

ناب تر از هر آنچه بوسه هست

خوبروتر زهر چه گل

تو كيستي

كه در وجود من آتشي  فكنده اي

مرا سوختي

من نيستم

تو شدم

تو كيستي؟

تو

آبي ترين خواهش دل

زيباترين حس بودن

ارغواني ترين لحظه زندگي

 بگو

تو ماهي؟

تو مهري؟

تو عشقي؟

يا جنوني

تا نمرده ام بگو

بگو تو كيستي؟

|+| نوشته شده توسط آرا در سه شنبه سی ام مرداد 1386  |
 من از تو ممنونم

با یه نسیم پاک

تو اومدی از راه

همون که می خواستم

عین یه تیکه ماه

نشستی تو قلبم

نشستی و موندی

از تب این خوبی

دنیا رو لرزوندی

اومدی وقتی من

یه دنیا غم داشتم

رو پلکای خستم

همیشه نم داشتم

یه عمره می گردم

دنبال یه خورشید

اومدی فهمیدم

من تو رو کم داشتم

تو خوندی از چشمام

که خیلی دیوونم

نگو نمی مونی

نگو نمی دونم

تو عاشقم کردی

تو کردی مجنونم

تا آخر دنیا

من از تو ممنونم

تو گریۀ ابرو

بهم نشون دادی

با برق اون چشمات

به مُرده جون دادی

دلم مث یخ بود

یه تیکه سنگ سخت

شکستی این سنگو

دل و تکون دادی

تو کردی مجنونم

من از تو ممنونم

تو با خودت ماهو

واسه من آوردی

به اسمم و عشقت

واسم قسم خوردی

چشمامو وا کردم

دیدم یه جا دیگه ام

خوابه یا بیداری

کجا منُو بردی

با حرفای سُرخت

پاییزمو ساختی

غصه هامو بُردی

یه گوشه انداختی

تو معبد چشمات

زندگیمو باختم

تو شرطا رو بُردی

می گفتی که باختی

تمام دنیامی

صورتی و ساده

تو فکر من هر کس

جاشو به تو داده

فرش پاهای تو

این دل دیوونه

نگا به پایین کن

همون جا افتاده

تو کردی مجنونم

من از تو ممنونم

تو یه نفس بودی

پر از هوای پاک

یه نغمۀ تازه

پر از صدای پاک

می خوام زیر پاهات

بمیرم از عشقت

برم بهشت تو

برم یه جای پاک

تو زندگی دادی

به یه دل مرده

به اونکه تو عمرش

ستاره نشمرده

حالا تو رو دیده

حالا تو رو خواسته

تمام دنیاشو

واسته تو آورده

تو قلۀ سبز

ترانۀ من باش

منو نترسون از

نموندن و رفتن

همیشه آغوش

شبانۀ من باش

تو کردی مجنونم

من از تو ممنونم

با بوسۀ سُرخت

می شه بهشتو دید

ماهو می شد گم کرد

از آفتابم ترسید

داشتن تو سیبه

دوره و اون بالاست

فقط می شه با عشق

دزدکی سیب و چید

با دل دیوونه

با تک تک اشکام

با عاشقی بی ناز

با بغض تو چشمام

فقط تو بودی که

قلبمو دزدیدی

فقط تو رو خواستم

فقط تو رو می خوام

بگو که دیوونم

بگو که مجنونم

نگو که قسمت نیست

نگو نمی تونم

بدون تو هرگز

زنده نمی مونم

بگو که می مونی

نگو که نمی دونم

تو کردی مجنونم

من از تو ممنونم

|+| نوشته شده توسط آرا در سه شنبه سی ام مرداد 1386  |
 
 
بالا